فريد الدين العطار النيسابوري

11

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

هيچ‌كس را در خودى و بيخودى * زو نصيبى نيست الّا الّذى ذرّه ذره در دو گيتى وَهْمِ توست * هر چه دانى ، نه خداست . آن فهمِ توست نيست او آنِ كسى ، آنجا كه اوست * كى رسد جانِ كسى آنجا كه اوست صدهزاران طَوْر از جان برتر است * هر چه خواهم گفت او زان برتر است عقل در سوداىِ او حيران بماند * جان ز عجز انگشت در دندان بماند عقل را بر گنجِ وصلش دست نيست * جانِ پاك آن جايگه گر هست نيست چيست جان در كارِ او سرگشته‌اى * دل ، جگر خوارى به خون آغشته‌اى مى مكن چندين قياس اى حق‌شناس * زان كه نايد كارِ بىچون در قياس در جلالش عقل و جان فرتوت شد * عقل حيران گشت و جان مبهوت شد چون نبُرد از انبيا و از رُسُل * هيچ‌كس يك جزو پى از كُلِّ كُل جمله عاجز روى بر خاك آمدند * در خطابِ « ما عَرَفناك » آمدند من كه باشم تا زنم لافِ شناخت * او شناسا شد كه جز با او نساخت چون جز او در هر دو عالم نيست كس * با كه سازد ؟ اينت سودا و هوس ! هست دريايى ز جوهر موج زن * تو ندانى اين سخن شش پنج زن !